بازگشت به صفحه کتاب
آخرین روز یک محکوم
یادداشت‌ها

آخرین روز یک محکوم

The Last Day of a Condemned Man

یادداشت‌ها

۱ یادداشت
ورود برای یادداشت‌گذاشتن
۲۳ تیر ۱۴۰۵

این کتاب، یک شات اسپرسوی غلیظ از هنر تصویرگری و عاطفه است؛ اثری بدون حشو و زواید که امضای تمام‌عیار هوگوی بزرگ را در خود دارد.

هوگو در این کتاب دست به یک شعبده‌بازی ادبی زده است. او یک بیانیه تند و کوبنده علیه مجازات اعدام را در قالب یادداشت‌های روزانه‌ی یک محکوم به ما ارائه می‌دهد؛ اما با یک هوشمندیِ محض: ما تا آخرین صفحه، نه نام این محکوم را می‌فهمیم و نه از جرمی که مرتکب شده باخبریم. هوگو عمداً او را از هویت شخصی‌اش تهی می‌کند تا او را به نمادی از «هر انسان» تبدیل کند. او نمی‌خواهد ما قضاوت کنیم؛ او می‌خواهد ما رنجِ مطلقِ انتظار برای مرگ را لمس کنیم.

اگر بخواهم کتاب را در سه لایه کلیدی خلاصه کنم، به این سه بازوی درخشان می‌رسم:

۱. جلادی به نام «زمان»

در این رمان، زمان یک مفهوم انتزاعی نیست، بلکه خودِ جلاد است. هوگو زمان را از مقیاس‌های بزرگ (ماه و هفته) شروع می‌کند و هرچه به پایان نزدیک می‌شویم، آن را به دقیقه‌ها و ثانیه‌ها خرد می‌کند. این خرد شدن زمان، آینه‌ی تپش قلب و اضطراب لرزان محکوم است. هوگو با نبوغ خود نشان می‌دهد که شکنجه اصلی، لحظه فرود آمدن تیغه گیوتین نیست، بلکه «آگاهیِ ثانیه‌به‌ثانیه از لحظه دقیق مرگ» است.

۲. شاهکارِ تضادهای هوگو (کنتراست رمانتیک)

هوگو به عنوان رهبر مکتب رمانتیسم، استاد بازی با تضادهاست. او سلولِ نمور، تاریک و سنگی زندان را (که یادگاری‌های اعدامیان قبلی مثل شبح روی دیوارهایش جا خوش کرده‌اند) در برابر سبزی بهار، آسمان آبی، خاطره‌ی عشق نوجوانی‌اش به «پپسی» و خنده‌های دختر خردسالش «ماری» قرار می‌دهد.
سکانس ملاقات دخترش با او در زندان، بی‌رحمانه‌ترین و درخشان‌ترین بخش کتاب است؛ جایی که ماری پدرش را نمی‌شناسد و او را «آقا» خطاب می‌کند. اینجاست که می‌فهمیم سیستم اعدام، ابتدا هویت پدر بودن را در او می‌کشد و سپس بدنش را.

۳. بی‌تفاوتیِ هولناکِ ماشینِ بوروکراسی

وحشت بزرگ کتاب در خباثت زندان‌بان‌ها نیست؛ آن‌ها اتفاقاً آدم‌های مهربان و معمولی هستند که نگران سرماخوردگی محکومند! وحشت در این است که اعدامِ یک انسان، تبدیل به یک پروسه اداریِ عادی شده است. برای جامعه و مأموران، مهم فروپاشی یک انسان نیست؛ مهم این است که امضای برگه‌ها سر وقت باشد و کالسکه اعدام تأخیر نداشته باشد. هوگو چه زیبا «ابتذال شر» را در این بوروکراسیِ بی‌روح به تصویر می‌کشد.

کلام آخر:

اگر ادبیات روس استادِ کالبدشکافیِ تاریک روان انسان در انزواست، هوگو استادِ نقاشی کردن احساسات با کلمات و بیدار کردن وجدان بیدار جامعه است. خواندن این کتاب برای من یک تجربه تکان‌دهنده بود؛ یک همنشینیِ کوتاه اما عمیق با نویسنده‌ای که بلد است چطور با عواطف ما بازی کند، بدون آنکه حتی ذره‌ای به سمت سانتی‌مانتالیسم و لوس‌بازی‌های تینیجری سقوط کند.