با نزدیکتر شدن لحظهی مرگ، همه چیز برای او روشن شد؛ هر چه زندگی نامیده میشد، در واقع فریب و توهمی بیش نبود. و او نمیتوانست این حقیقت را بپذیرد.
بازگشت به صفحه کتاب

همهی تکههای «مرگ ایوان ایلیچ»
لئو تولستوی
تکههای کتاب
۵ تکهمیخواهم اینقدر عذاب نکشم..میخواهم زندگی کنم
میپرسید: «ولی آخر اینهمه رنج برای چیست؟» و ندا جواب میداد: «دلیلی نیست! برای هیچ!» و همین.
در انظار مردم، در راه اعتبار و عزت بالا میرفتم و زندگی با همان شتاب از زیر پایم میگذشت و از من دور میشد... تا امروز که مرگ بر درم میکوبد.
پیوسته در تنهایی به همان معمای ناگشودنی میاندیشید. «یعنی چه؟ آیا بهراستی باید مرد؟» و ندای درونش جواب میداد: «بله، حقیقت است و باید مرد.» میپرسید: «ولی آخر اینهمه رنج برای چیست؟» و ندا جواب میداد: «دلیلی نیست! برای هیچ!» و همین.