انگشتی به جانبش تکان داده، و از او دورشوان گفته بود: «میدانید که من از همهچیز خبر دارم، منتها بعضی چیزها هست که نمیخواهم بدانم.» و به قلبش آشارهکنان افزوده بود: «ولی همهچیز این جا ثبت میشود.»
پدر سرگی
Father Sergius
درباره کتاب
"پدر سرگی" داستانی است که توسط لئو تولستوی بین سالهای 1890 تا 1898 نوشته شده و برای اولین بار در سال 1911 پس از مرگ وی منتشر شد. داستان از کودکی و جوانی شاهزاده استپان کساتسکی آغاز می شود. مرد جوان برای چیزهای بزرگ مقدر است. او در آستانه عروسی خود فهمید که نامزد خود کنت مری کروتکووا با تزار نیکلاس اول محبوبش رابطه برقرار کرده است. سالها تواضع و تردید دنبال می شود. با وجود دور شدن از جهان، او هنوز به خاطر این که زندگی او را به طرز چشمگیری تغییر داده است، به یاد می آوریم. یک شب زمستانی، گروهی از شادیکاران تصمیم به دیدار وی می گیرند و یکی از آنها، زن مطلقه به نام ماکووکینا، شب را در سلول خود می گذراند، با این هدف که او را اغوا کند. پدر سرگیوس کشف می کند که هنوز ضعیف است و برای محافظت از خود، انگشت خود را بریده است. ماکووکینا از این عمل حیرت زده می شود و صبح روز بعد، عهد می کند که زندگی خود را تغییر دهد. یک سال بعد او به یک صومعه پیوست..
تکههای کتاب
۷ تکهبله، یک کار نیک، یک پیاله آب که بیطمع پاداش به تشنهای داده شود ارجمندتر از همهٔ کارهای خوبی است که من در راه مردم کردهام. از خود پرسید: «آیا بهراستی ذرهای نیت صدق نسبت به خدا در دل من بود؟» و جوابش این بود:«بله، بود، اما هر چه بود با علف هرز شهرتخواهی و شهوت نام در چشم مردم پوشیده و آلوده شده بود. بله، برای کسی که مثل من برای کسب نام در نظر مردم زندگی کرده خدا وجود ندارد. من از این پس به جستوجوی خدا خواهم رفت.»
چرا این دنیا را با این همه زیبایی آفریدهای و بهرهگیری از آنها را گناه قرار دادهای و بندگانت را به پرهیز از آنها سفارش کردهای؟ چرا وسوسه را برای ما آفریدهای؟ وسوسه! ولی آیا همین وسوسه نیست که من میخواهم از شادیها و لذتهای زندگی بگریزم و برای آخرت توشهای به جایی بفرستم که شاید موهوم باشد؟
«من از یمن دوستی... تو خود را شناختم و دانستم که بهتر از آنم که گمان میکردم.»
پاشنکا برای خدا زندگی می کند، به این خیال که برای مردم زنده است. بله، یک کار نیک، یک پیاله آب که بیطمع پاداش به تشنهای داده شود ارجمندتر از همهٔ کارهای خوبی است که من در راه مردم کردهام. از خود پرسید: «آیا بهراستی ذرهای نیت صدق نسبت به خدا در دل من بود؟» و جوابش این بود:«بله، بود، اما هر چه بود با علف هرز شهرتخواهی و شهوت نام در چشم مردم پوشیده و آلوده شده بود. بله، برای کسی که مثل من برای کسب نام در نظر مردم زندگی کرده خدا وجود ندارد. من از این پس به جستوجوی خدا خواهم رفت.»
اینجور زندگی برای من فقط مایهٔ ملال است. من چیزی می خواهم که زندگی را زیرو رو کند.
هر قدر به عقیدهٔ مردم کمتر اهمیت میداد وجود خدا را در خود نیرومندتر احساس میکرد.
یادداشتهای کاربران درباره کتاب
هنوز یادداشتی درباره کتاب منتشر نشده
هنوز خوانندهای برای این کتاب یادداشت منتشر نکرده است.
