ادبیات فرانسهادبیات داستانیداستان درام+۳ مورد

آخرین روز یک محکوم

The Last Day of a Condemned Man

۹ از ۱۰(۱ امتیاز)
تلختأمل‌برانگیز
۰می‌خواهند بخوانند۰درحال خواندن۱خوانده‌اند
امتیاز تو
تعداد صفحه
۲۱۰
سال چاپ
۱۴۰۴
نخستین انتشار
۱٬۸۲۹

درباره کتاب

کتاب آخرین روز یک محکوم، رمانی نوشته ی ویکتور هوگو است که نخستین بار در سال 1829 انتشار یافت. این رمان که در زمانه ی خود، اثری بسیار شوکه کننده بود، داستانی ژرف و تکان دهنده و کتابی بسیار بااهمیت در عرصه ی تحلیل های اجتماعی است. مردی طرد شده از اجتماع و محکوم به مرگ، هر روز صبح با این فکر از خواب بیدار می شود که این روز ممکن است آخرین روز عمرش باشد. فقط امید به آزادی است که اندکی برایش تسلی بخش است و او ساعت هایش را با فکر کردن به زندگی سابق خود و زمان آزادی اش سپری می کند. اما با گذشت ساعت ها، او می داند که قدرت تغییر سرنوشتش را ندارد. او باید قدم در مسیری بگذارد که بسیاری قبل از او، آن را تجربه کرده اند؛ مسیری که به گیوتین ختم می شود.

نکوداشت های این کتاب نیز بر این اثر، درست به اندازه ی «بینوایان»، قدرتمند و جهانی است، بدون شک واقعی ترین و حقیقت گوترین اثر هوگو در میان تمام آثارش و هوگو در این اثر به شکلی قانع کننده یادآور می شود که مباحثات سیاسی باید چگونه باشند تاکید می کنند.

تکه‌های کتاب

۳ تکه

ای کاش این اعضای هیئت منصفه ماری دختر زیبای مرا دیده بودند تا می فهمیدند که نباید پدر یک کودک سه ساله را کشت.

به نظرم می آید همین که چشمانم بسته شود، روشنایی عظیمی خواهم دید و ورطه هایی از نور که ذهن من تا بی نهایت در آن غوطه خواهد خورد.

دریغا؛ در این امر به هیچ وجه گناه از شخص من نیست بلکه از نفس مسموم فردی محکوم به اعدام است که همه چیز را پژمرده و فاسد می سازد.

یادداشت‌های کاربران درباره کتاب

۱ یادداشتمشاهده همه
۲۳ تیر ۱۴۰۵

این کتاب، یک شات اسپرسوی غلیظ از هنر تصویرگری و عاطفه است؛ اثری بدون حشو و زواید که امضای تمام‌عیار هوگوی بزرگ را در خود دارد.

هوگو در این کتاب دست به یک شعبده‌بازی ادبی زده است. او یک بیانیه تند و کوبنده علیه مجازات اعدام را در قالب یادداشت‌های روزانه‌ی یک محکوم به ما ارائه می‌دهد؛ اما با یک هوشمندیِ محض: ما تا آخرین صفحه، نه نام این محکوم را می‌فهمیم و نه از جرمی که مرتکب شده باخبریم. هوگو عمداً او را از هویت شخصی‌اش تهی می‌کند تا او را به نمادی از «هر انسان» تبدیل کند. او نمی‌خواهد ما قضاوت کنیم؛ او می‌خواهد ما رنجِ مطلقِ انتظار برای مرگ را لمس کنیم.

اگر بخواهم کتاب را در سه لایه کلیدی خلاصه کنم، به این سه بازوی درخشان می‌رسم:

۱. جلادی به نام «زمان»

در این رمان، زمان یک مفهوم انتزاعی نیست، بلکه خودِ جلاد است. هوگو زمان را از مقیاس‌های بزرگ (ماه و هفته) شروع می‌کند و هرچه به پایان نزدیک می‌شویم، آن را به دقیقه‌ها و ثانیه‌ها خرد می‌کند. این خرد شدن زمان، آینه‌ی تپش قلب و اضطراب لرزان محکوم است. هوگو با نبوغ خود نشان می‌دهد که شکنجه اصلی، لحظه فرود آمدن تیغه گیوتین نیست، بلکه «آگاهیِ ثانیه‌به‌ثانیه از لحظه دقیق مرگ» است.

۲. شاهکارِ تضادهای هوگو (کنتراست رمانتیک)

هوگو به عنوان رهبر مکتب رمانتیسم، استاد بازی با تضادهاست. او سلولِ نمور، تاریک و سنگی زندان را (که یادگاری‌های اعدامیان قبلی مثل شبح روی دیوارهایش جا خوش کرده‌اند) در برابر سبزی بهار، آسمان آبی، خاطره‌ی عشق نوجوانی‌اش به «پپسی» و خنده‌های دختر خردسالش «ماری» قرار می‌دهد.
سکانس ملاقات دخترش با او در زندان، بی‌رحمانه‌ترین و درخشان‌ترین بخش کتاب است؛ جایی که ماری پدرش را نمی‌شناسد و او را «آقا» خطاب می‌کند. اینجاست که می‌فهمیم سیستم اعدام، ابتدا هویت پدر بودن را در او می‌کشد و سپس بدنش را.

۳. بی‌تفاوتیِ هولناکِ ماشینِ بوروکراسی

وحشت بزرگ کتاب در خباثت زندان‌بان‌ها نیست؛ آن‌ها اتفاقاً آدم‌های مهربان و معمولی هستند که نگران سرماخوردگی محکومند! وحشت در این است که اعدامِ یک انسان، تبدیل به یک پروسه اداریِ عادی شده است. برای جامعه و مأموران، مهم فروپاشی یک انسان نیست؛ مهم این است که امضای برگه‌ها سر وقت باشد و کالسکه اعدام تأخیر نداشته باشد. هوگو چه زیبا «ابتذال شر» را در این بوروکراسیِ بی‌روح به تصویر می‌کشد.

کلام آخر:

اگر ادبیات روس استادِ کالبدشکافیِ تاریک روان انسان در انزواست، هوگو استادِ نقاشی کردن احساسات با کلمات و بیدار کردن وجدان بیدار جامعه است. خواندن این کتاب برای من یک تجربه تکان‌دهنده بود؛ یک همنشینیِ کوتاه اما عمیق با نویسنده‌ای که بلد است چطور با عواطف ما بازی کند، بدون آنکه حتی ذره‌ای به سمت سانتی‌مانتالیسم و لوس‌بازی‌های تینیجری سقوط کند.