ادبیات اقتباسیادبیات داستانیداستان فلسفی+۵ مورد

مرگ ایوان ایلیچ

The Death of Ivan Ilyich

۱۰ از ۱۰(۱ امتیاز)
الهام‌بخشتأمل‌برانگیزعمیق
۰می‌خواهند بخوانند۰درحال خواندن۲خوانده‌اند
امتیاز تو
تعداد صفحه
۸۸
سال چاپ
۱۴۰۴
نخستین انتشار
۱٬۸۸۶

درباره کتاب

کتاب مرگ ایوان ایلیچ، رمانی نوشته ی لئو تولستوی است که اولین بار در سال 1886 به چاپ رسید. این رمان که به عنوان یکی از برترین شاهکارهای ادبیات در رابطه با موضوع مرگ در نظر گرفته می شود، به داستان قاضی ای می پردازد که در طول زندگی خود، به اجتناب ناپذیری مرگ، تنها در حد فکری گذرا اندیشیده است. اما یک روز، مرگ حضور خود را اعلام می کند و او با حیرت و سرگشتی فراوان مجبور می گردد که با میراییِ خود رو به رو شود. تولستوی در این کتاب از مخاطبین می پرسد: انسانی نه چندان متفکر، چگونه با تنها لحظه ی حقیقی در زندگی اش مواجه خواهد شد؟ کتاب مرگ ایوان ایلیچ، نگاهی بسیار جذاب و گاهی اوقات دلهره آور به پرتگاه مرگ است و علاوه بر این، به مخاطبین نوید می دهد که می توان در هر لحظه از زندگی به آرامش روحی و معنوی رسید.

در معرفی این اثر به نکاتی مانند جزو لیست برترین کتاب های تاریخ ادبیات به انتخاب انجمن کتاب نروژ و فیلم هایی بر اساس این کتاب در سال های مختلف ساخته شده است اشاره شده است.

نکوداشت های این کتاب نیز بر پرداختی قدرتمند و تکان دهنده به مرگ، شاهکاری از واقع گرایی روانشناسانه و ژرفای فلسفی و نگاهی خیره و بدون ترحم به پرتگاه مرگ و ذات انسان تاکید می کنند.

تکه‌های کتاب

۵ تکه

با نزدیک‌تر شدن لحظه‌ی مرگ، همه چیز برای او روشن شد؛ هر چه زندگی نامیده می‌شد، در واقع فریب و توهمی بیش نبود. و او نمی‌توانست این حقیقت را بپذیرد.

می‌خواهم این‌قدر عذاب نکشم..می‌خواهم زندگی کنم

می‌پرسید: «ولی آخر این‌همه رنج برای چیست؟» و ندا جواب می‌داد: «دلیلی نیست! برای هیچ!» و همین.

در انظار مردم، در راه اعتبار و عزت بالا می‌رفتم و زندگی با همان شتاب از زیر پایم می‌گذشت و از من دور می‌شد... تا امروز که مرگ بر درم می‌کوبد.

پیوسته در تنهایی به همان معمای ناگشودنی می‌اندیشید. «یعنی چه؟ آیا به‌راستی باید مرد؟» و ندای درونش جواب می‌داد: «بله، حقیقت است و باید مرد.» می‌پرسید: «ولی آخر این‌همه رنج برای چیست؟» و ندا جواب می‌داد: «دلیلی نیست! برای هیچ!» و همین.

یادداشت‌های کاربران درباره کتاب

۱ یادداشتمشاهده همه
۱۹ تیر ۱۴۰۵

بسیاری از منتقدان، از جمله ایروینگ هاو، «مرگ ایوان ایلیچ» را صرفاً داستان مردی در آستانه مرگ نمی‌دانند؛ بلکه آن را تصویری از زندگی انسان مدرن می‌بینند. از نگاه هاو، ایوان ایلیچ شخصیتی است که می‌تواند نماینده هر یک از ما باشد؛ انسانی که سال‌ها برای رسیدن به جایگاه اجتماعی، امنیت مالی و تأیید دیگران تلاش می‌کند، بی‌آنکه لحظه‌ای از خود بپرسد آیا واقعاً آن‌گونه که می‌خواهد زندگی می‌کند یا نه.

به اعتقاد او، بحران اصلی ایوان از زمانی آغاز نمی‌شود که بیمار می‌شود، بلکه زمانی آغاز می‌شود که دیگر نمی‌تواند از حقیقت فرار کند. بیماری فقط پرده‌ای را کنار می‌زند که سال‌ها روی زندگی او کشیده شده بود. او درمی‌یابد آنچه همیشه «زندگی موفق» تصور می‌کرد، در واقع مجموعه‌ای از عادت‌ها، ظواهر و تصمیم‌هایی بوده که بیشتر برای جلب رضایت جامعه گرفته شده‌اند تا برای رضایت قلبی خودش.

هاو همچنین تأکید می‌کند که نباید پایان داستان را یک پایان کاملاً خوش یا صرفاً مذهبی تفسیر کرد. رستگاری ایوان در این نیست که مرگ را شکست می‌دهد، بلکه در این است که در آخرین لحظات زندگی، حقیقت را می‌پذیرد. او برای نخستین بار به جای فکر کردن به خودش، درد و رنج اطرافیانش را می‌بیند و با پذیرش این حقیقت، ترسش از مرگ فرو می‌ریزد. به بیان دیگر، تولستوی نشان می‌دهد که انسان تنها زمانی می‌تواند با مرگ آشتی کند که پیش از آن با حقیقت زندگی آشتی کرده باشد.

از دید این منتقد، قدرت ماندگار «مرگ ایوان ایلیچ» در همین نکته نهفته است؛ اینکه داستان درباره مرگ نیست، بلکه درباره شیوه زندگی کردن است. تولستوی از خواننده نمی‌پرسد «چگونه خواهی مرد؟»، بلکه سؤال عمیق‌تری مطرح می‌کند: «آیا پیش از رسیدن مرگ، واقعاً زندگی کرده‌ای؟»